خواجه نظام الملك الطوسي
183
سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )
مىآمدند و سلام مىگفتند . بعضى مىرفتند و بعضى مىنشستند تا آفتاب برآمد و زمانى بگذشت . آنگه پرسيد كه « امروز هيچ گناهكارى را آوردند ؟ » گفتند « 1 » « برنايى را آوردهاند كه يكى را كشته است . » گفت « كسى بر وى گواهى مىدهد ؟ » گفتند « نى كه از خود مقرّ است . » گفت « لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم ، در - آوريدش تا ببينم . » برنا را درآوردند . 5 - چون چشمش بر او افتاد گفت « اين است ؟ » گفتند « 2 » « آرى . » گفت « اين هيچ سيماى گناهكاران ندارد و فرّ مردمزادگى و مسلمانى از وى مىتابد . نه همانا كه بر دست او چنين خطايى رود . مىپندارم دروغ گويند . من سخن كس بر او نخواهم شنيدن . چه حديث است ! هرگز از اين برنا اين كار نيايد . ببينيد كه ديدار او خود بر او گواهى مىدهد . » چنان كه او مىشنيد ، تا يكى گفت « اى امير او خود بگناه خويش مقرّ است . » [ 80 a ] بانگ بر آن كس زد كه « خاموش باش . سخن از تو كى مىپرسد ؟ از خداى نترسى ؟ بيهوده در خون برنايى مسلمان مىشوى ؟ اين برنا عاقلتر از آن است كه چنين كارى كند و يا چيزى گويد كه هلاك او اندر آن باشد . » مقصود آن بود تا مگر آن برنا منكر شود و از گفتهء خويش بازگردد . پس روى سوى برنا كرد و گفت « چه مىگويى ؟ » برنا گفت « از قضاى خداى چنين كارى بر دست من رفت بخطا و اين جهان را جهانى ديگر است . من بدان جهان طاقت عذاب خداى عزّ و جلّ ندارم . حكم خداى بر من بران . » امير حرس خويشتن را كر ساخت ، روى بمردمان كرد و گفت « من نمىشنوم كه او چه مىگويد . مقرّ مىآيد يا نه ؟ » گفتند « آرى . اقرار مىكند . » گفت « اى پسر تو هيچ سيماى گناهكاران ندارى . مگر كسى از دشمنان تو ترا بر اين داشته است كه چنين گويى و هلاك تو خواسته است . نيك بينديش . »
--> ( 1 ) - كفتند PC : كفت N ( 2 ) - كفتند PC : كفت N